Kamanak Dictionary
World of Words
Kamanak Encyclopedia of Analysis and Viewing Persian Content
meaning ابوالنجم
View (ابوالنجم) in Kamanak, meaning and translation ابوالنجم in dictionaries, word analysis, photo (ابوالنجم) What are similar words and phrases ابوالنجم
Dictionaries
1. [ اَ بُن ْ ن َ ] (ع اِ مرکب ) روباه . (مهذب الاسماء) (المرصع).
2. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) ابن ابی غالب بن فهدبن منصوربن وهب بن مالک نصرانی . طبیبی فاضل و جامع علم و عمل بود در طبقه ٔ اطبای شامیین بحسن علاج و جودت معرفت در صناعات طبیّه معروف و مشهور است چنانکه در ترجمه ٔ آن طبیب یگانه متقدمین اهل سیر بدینسان مسطور نموده اند: کان طبیباً مشهوراً فی زمانه جیّدالمعرفة بصناعة الطب محمود الطریقة فیها مشکورالمعالجة. ابن ابی اصیبعه خزرجی در تاریخ خویش از ابوالفتح نصرانی که در زمره ٔ اطبّای عامل است حکایت کرده که پدر وی ابوغالب از اهالی حوران از قریه ٔ شفا که از اعمال دمشق است بوده و او را عیّار گفتندی و روزگار خود را بفلاحت و زراعت میگذرانید و ابوالنجم درآن قریه تولد یافت . چون بسن ّ رشد و تمیز رسید آثار ذکاوت و آیات فطانت از وی ظاهر گردید به رهنمونی بعضی از اهل فضل به دمشق رفته تا در نزد فضلای آن بلد به اخذ علوم ادبیّه اشتغال ورزد بعد از تکمیل آن علوم بتحصیل صنایع طبیه راغب گشت، در نزد اطبّای دمشق جزءنظری و عملی آن علم را تکمیل کرد سپس متعهّد علاج بیماران گشته هر روزه در محضر وی جمعی که به امراض مختلفه مبتلا بودند حاضر گشته از حسن تدابیر و معالجات آن طبیب حاذق صحّت مییافتند. آورده اند در آن زمان که وی بمعالجت عامه مشغول بود ملک ناصر صلاح الدین یوسف که اوّل ملوک آل ایوب است در رجل یمنایش سوادی پدید گشت که اطباء موت عضو تشخیص دادند از اضمده و اطلیه واصلاح مزاج آن فساد بصلاح تبدیل نیافت بالاخره اطبّا حکم بر قطع دادند سلطان و اقربای او را زیاده اندوه ووحشت روی داد و کار به اضطرار کشید از آنروی در هر مکان از طبیبی نشان میجستند به جهت معالجت حاضر می ساختند در آن اثنا ملازمان آستان پایه ٔ حذاقت وی را بعرض سلطان رسانیدند او را بحضور خویش خوانده استعلاج فرمود طبیب چون علامات بدید و بنیه و سحنه را نیک نظر کرد معروض داشت که آنچه را من بعلامات طبیه در مزاج ملک مشاهدت مینمایم برخلاف آن است که اطبا تشخیص داده اند و علاج این عارضه بدون قطع زیاده سهل و آسان است ملک را از آن تقریر زیاده مسرت روی داد و مقرر داشت که در علاج بدستور وی رفتار کنند ابوالنجم بمعالجت همت برگماشت و به ادویه ٔ موضعیه و مصلحات مزاجیه پرداخت یک چند گذشت که سلطان صلاح الدین را فساد پای بمعالجت وی به اصلاح آمد و اثری از آن عارضه باقی نماند بشکرانه ٔ این موهبت مالی زیاده بر مساکین و فقرا تصدق کرد و آن طبیب حادق را به انعام جزیل و تشریفات فاخره بنواخت و بطبابت خویش اختصاص داد و هم راتبه ٔ کافی وی را معین داشت چون از آن طبیب ماهر چنان حذاقت فوق العاده که خود مانند سحری بود بظهور رسید اطبّای آن مملکت از وی سؤال کردند چگونه بعد از دیدن ملک بی تأمل استنباط کردی که آن مرض بدون قطع علاج پذیر است ابوالنجم گفت چون به حضور ملک درآمدم از طرز تکلم و آن حالات که متعلق بقوای نفسانی است تشخیص دادم که مبداءرا آفتی نیست چنانکه در سبب آن علّت نوشته اند ورمی است در جوهر دماغ و اختلال حالات دماغیه لازمه ٔ اوست و هم در موضع ردائتی از ماده آن نیافتم از آن روی بحسن خاتمت این مرض حکم کردم اطباء بر حدس صائب و حذاقت وی آفرین و تحسین کردند. بالجمله آن طبیب یگانه همواره بملازمت آن پادشاه عادل بسر میبرد و عمری براحت و آسایش میگذرانید. نقل است که روزی در دمشق از بازار عطاران عبور میکرد شخصی را دید که بر زمین افتاده و جمعی بر گرد وی گرد آمده اند و افسوس می خورند ابوالنجم چون آن حالت بدید سبب ازدحام و افتادن آن مرد راهگذر پرسید گفتند: لحظه ای بیش نیست که این شخص ببازار درآمد و چنانچه می بینید چنین حالت از وی ظاهر گشت طبیب به بالین آن شخص برآمد از علامات طبیه معلوم کرد که روح حیوانی در بدن باقی است بعضی از کسان آن شخص حاضر بودند از شغل و عمل وی جویا گشت معلوم شد که حرفت دباغی داشته بدون تأمل گفت او را بر دوش گرفته درکوی دباغانش بر زمین نهادند چون ساعتی برگذشت اندک اندک به حرکت آمده نبض بحالت اصلی عود کرده و به تکلم درآمد و بدان تدبیر که آن طبیب نمود از موت خلاص یافت مردمان بر اصابت رأی آن طبیب آفرین کردند. جمعی از فضلا سبب بیهوشی آن مرد و معالجت وی را بدان قسم جویا شدند گفت ترک عادت و اختلاف حالت موجب مرض است چون دماغ آن مرد سالهای دراز به استشمام روایح منتنه وامکنه ٔ کثیفه عادت داشت بدان مقام که هیچگاه او را مجال عبور نیفتاده بود رسید از سرعت نفوذ ادویه معطّره و بوهای خوش بیهوشی بر وی روی داد و چون به مقام اصلی خویشش بردند به عادتی که داشت مزاج به حالت اول عود کرد و از آن حالت که بس نزدیک به موت شده بود خلاصی یافت و اگر معالجت بدین طریق که دیدید نمی شد لحظه ای نمی گذشت که روح حیوانی از بدن وی مفارقت می کرد، فضلا و اطبا که این بیان از وی می شنیدند و با قواعد طبیه آنرا مطابق یافتند اذعان بر علم و عمل وی کردند معالقصه آن طبیب یگانه چنانکه مسطور گردید روزگار خود را به معالجت مرضی و تألیف کتب می گذرانید تا در سنه ٔ پانصد و نه در شهر دمشق رخت به سرای آخرت کشید وهم در آنجا مدفون گردید او را در طب دو کتاب است یکی مسمّی بموجز در دو جزء علمی و عملی و دیگر کتابی است مبسوط در مجرّبات خویش در سه مجلّد. رجوع به نامه ٔ دانشوران ج 1 ص 249 و عیون الأنباء ج 2 ص 183 شود.
3. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) احمدبن قوص دامغانی شاعر. متخلص به منوچهری . رجوع به منوچهری احمد... شود.
4. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) ازهرالحمانی . محدث است او از ابی رجاء عطاردی و از او زیدبن الحباب روایت کند.
5. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) ایاز اویماق غلام محبوب سلطان محمود غزنوی و او از هواخواهان مسعودبن محمود بود و در نیشابور بخدمت او پیوست و اظهار اطاعت کرد. رجوع به آیاز و ایاز اویماق شود.
6. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) بدربن حسنویه . دومین از امرای کردستان پسر حسنویه (369 - 405 هَ . ق .). رجوع به بدربن حسنویه شود.
7. [اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) بدر الصغیر. رجوع به بدر شود.
8. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) حبیب بن النجم . رجوع به حبیب ... شود.
9. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) خطیب مغربی . رجوع به خطیب مغربی شود.
10. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) رازی . فقیه . از اصحاب هشام بن عبیداﷲ. محدث است و از حارث مسلم روایت کند.
11. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ )رکن الدین خطیب مغربی . رجوع به خطیب مغربی ... شود.
12. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) عجلی . فضل بن قدامه . نام شاعری از عرب معاصر هشام بن عبدالملک اموی و او را با این خلیفه ماجراها و نوادر مشهور است و ابوعمرو شیبانی شعر او روایت کند از محمدبن شیبان بن ابی النجم و از ابی الأزهر خواهرزاده ٔ ابی النجم . و ابوسعید سکری دیوان او را گرد کرده است . ابوالنجم را در اخبار و اشعار عرب وقوف بسیار است و در اواخر دولت امویان وفات کرده است و از اوست :
انا ابوالنجم و شعری شعری
لله درّی مایجن ّ صدری .
رجوع به فهرست ابن الندیم و الجماهر چ حیدرآباد ص 100 و 249 شود.

13. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) عماربن اسماعیل . رجوع به عمار شود.
14. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) منوچهری دامغانی شاعر. رجوع به منوچهری ... شود.
15. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) ناصرالدوله . رجوع به بدرالدین حسنویه ... شود.
16. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) نصرانی طبیب . رجوع به ابوالنجم بن ابی غالب بن فهد شود.
17. [ اَ بُن ْ ن َ ] (اِخ ) هلال انباری کاتب . از موالی بنی سلیم . او را پسری است به نام احمد و او شاعر بوده و برادرزاده ای نیز داشته به اسم ابوعون احمد و او متکلم و مترسل و شاعر بوده است و ابوعون را نیز پسری به نام ابواسحق ابراهیم هست . (ابن الندیم ). و رجوع به ابواسحاق ابراهیم بن ابی عون شود.

Meaning ( ابوالنجم ) In Dehkhoda Dictionary