Kamanak Dictionary
World of Words
Kamanak Encyclopedia of Analysis and Viewing Persian Content
meaning ابوشجاع
View (ابوشجاع) in Kamanak, meaning and translation ابوشجاع in dictionaries, word analysis, photo (ابوشجاع) What are similar words and phrases ابوشجاع
Dictionaries
1. [ اَ ش ُ ](اِخ ) زاهربن رستم اصفهانی . رجوع به زاهر... شود.
2. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) سعیدبن زیده . محدّث است . و لیث بن سعد از او روایت کند.
3. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) سلطان الدولةبن بهاءالدوله بویهی . رجوع به سلطان الدوله ... شود.
4. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) شاوربن مجیربن نزار. وزیر مصر. مقتول به سال 564 هَ .ق . رجوع به شاور... شود.
5. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) شرف الدوله ارسلان خان ثانی از سلاطین ایلک خانیه ٔ ترکستان . رجوع به ارسلان خان ثانی ... شود.
6. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) (حافظ...) شیرویه بن شهرداربن بشرویةبن فناخسرو دیلمی .او راست : کتاب تاریخ همدان و کتاب فردوس الاخبار بمأثور الخطاب المخرج علی کتاب الشهاب در حدیث و آن شامل ده هزار حدیث است و در آنجا گوید که : قضاعی یعنی قاضی ابوعبداﷲ محمدبن سلامةبن جعفربن علی بن حکمون قضاعی شافعی در کتاب شهاب ده هزار حدیث آورده است و در فردوس روات آنرا مجرداً از اساتید بترتیب حروف معجم کرده و سیوطی در جامع صغیر پیروی او کرده است و شهردار پسر ابوشجاع صاحب ترجمه متوفی به سال 558 هَ .ق . اسانید کتاب فردوس را گرد کرده و بنسقی نیکو در چهارمجلد تنسیق و مسندالفردوس نام نهاده است . وفات ابوشجاع در 509 هَ . ق . است . رجوع به 310 حبط ج 1 شود.
7. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) عضدالدوله فناخسروبن رکن الدوله . رجوع به فناخسرو شود.
8. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) عضدالدین الب ارسلان دومین از سلاجقه ٔ بزرگ . رجوع به الب ارسلان شود.
9. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) غیاث الدین محمدبن ملکشاه . رجوع به محمدبن ملکشاه شود.
10. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) فرخزادبن مسعود غزنوی . رجوع به فرخ زاد... شود.
11. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) فاتک کبیر مجنون . رجوع به فاتک ... شود.
12. [اَ ش ُ ] (اِخ ) فناخسرو عضدالدولةبن رکن الدوله ابی علی الحسن بن بویه الدیلمی . رجوع به فناخسرو.... شود.
13. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) کمال الدین زنجانی . او پس از عزل قوام الدین وزارت رکن الدین بن ارسلان بن طغرل بن ملکشاه داشت و وزیری نیکوخصال و عادل بود و پس از دو سال وزارت راندن درگذشت . رجوع به ص 386 حبط ج 1 و رجوع به دستورالوزراء چ طهران ص 219 شود.
14. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) محمدبن حسین همدانی . ظهیرالدین وزیر المقتدی باﷲ. رجوع به ابوشجاع روذراوری محمد... شود.
15. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) محمدبن علی بن دهّان بغدادی . رجوع به ابن دهان فخرالدین ابوشجاع محمد... و رجوع به محمد شود.
16. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) محمدبن علی بن شعیب بغدادی . رجوع به محمد و رجوع به ابن دهان فخرالدین ابوشجاع محمد... شود.
17. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) محمدبن ملکشاه . ملقب به غیاث الدین . رجوع به محمد... شود.
18. [ اَ ش ُ ] (ع اِ مرکب ) فرس . (المزهر). اسپ .
19. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) در کشف الظنون این کنیت آمده است و پاره ای از کتب در مواضع مختلف به او منسوب شده است از آن جمله : غایةالاختصار در فقه شافعی . مختصر ابی شجاع در فروع . تصحیح الایمان . کتاب تفسیرالمجرد. و ظاهراً این فقیه شافعی است و باز صاحب کشف الظنون به ابوشجاع نامی با عنوان السیّد الامام کتابی بنام الملتقط فی الفتاوی الحنفیة منسوب میدارد و ظاهراً این فقیه حنفی و غیر ابوشجاع سابق الذکر است .
20. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) ابن اسلم . یکی از علمای ریاضی است . صاحب کشف الظنون گوید:او راکتابی است مبسوط بنام الکامل فی الجبر و المقابلة.
21. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) ابن ترکی بن خلف البصیر. صاحب کشف الظنون گوید او راست : مفردات ابی عمرو به فارسی .
22. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) ابن الدهان الفرضی، محمدبن علی بن شعیب . رجوع به ابن دهان فخرالدین ابوشجاع ... شود.
23. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) ارسلان خان ثانی ملقب به شرف الدوله . رجوع به ارسلان ... شود.
24. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) الب ارسلان محمدبن چغربک داودبن میکال بن سلجوق بن دقاق ملقب به عضدالدوله برادرزاده ٔ سلطان طغرل بک . رجوع به الب ارسلان محمد... شود.
25. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) بسطامی . صاحب کشف الظنون کتاب ادب المریض و العائد را بدو نسبت میدهد. او ظاهراً طبیب بوده و تا سال 535 هَ . ق . حیات داشته است .
26. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) بکیرس ترکی ملقب به نجم الدین . او راست : مختصر فی فروع الحنفیة. وفات وی به سال 652 بوده است .
27. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) بویه جد سلاطین آل بویه . صاحب حبیب السّیر گوید که نسب بویه به بهرام گور اتّصال می یابد و حمداﷲ مستوفی آبا و اجداد او را تا بهرام در قلم آورده و ابوعلی مسکویه در تجارب الامم مرقوم کلک صحت رقم گردانیده که ملوک دیالمه از اولاد یزدجرد شهریارند و پدر ایشان در اوایل ظهور اسلام از سپاه عرب گریخته بگیلان رفته بود و هم آنجا مسکن گزیده و بعض دیگر مورّخان بر آن رفته اند که بویه از نسل دیلم بن صعنه بوده و صاحب کمال التواریخ این روایت را تضعیف کرده و گفته است که آل بویه را بدان واسطه از دیالمه شمرده اند که مدّتی ممتد در میان ایشان اوقات گذرانیده بودند. از شهریاربن رستم دیلمی منقولست که گفت ابوشجاع بویه مردی متوسطالحال بود و با والده ٔ فرزندان خود محبّت بینهایت داشت و آن عورت فوت شد، قوافل حزن و اندوه بر ضمیر بویه استیلا یافت و من روزی به خانه ٔ او رفتم و او را بر وفور ملال ملامت کردم و بسرای خود آوردم تا زنگ حزن بصیقل نصیحت از آئینه ٔ خاطرش بزدایم در آن اثنا شخصی که دعوی علم نجوم میکرد بوثاق من درآمد بویه بوی گفت که در این شبها بخواب دیدم که از سر شرم من آتشی عظیم بیرون آمد و بر بعض از بلاد تافته هر لحظه نورش بیشتر میشد تا بآسمان رسید آنگاه منقسم بسه قسم گشت و عباد بلاد پیش آن آتش خضوع و خشوع مینمودند و منجم گفت که ترا سه فرزند باشد که در آن بلاد که از آن آتش روشن گشته بود حکومت کنند ونایره ٔ اقبال ایشان در اطراف جهان اشتعال یابد و چون اولاد بویه علی و احمد و حسن در آن مجلس بودند بویه با منجّم گفت که فرزندان من اینانند که می بینی و من مردی فقیرم و این جماعت بکدام استطاعت پادشاه شوند ظاهراً با من استهزا میکنی . منجّم گفت لا واﷲ اوقات ولادت فرزندان خود بیان فرمای تا من در زایچه ٔ طالع ایشان نظر کنم . بویه تولد آن سه دولتمند را بازنموده منجّم بعد از تأمل و اندیشه دست پسر بزرگترین علی راکه در ایام حکومت بعمادالدّوله ملقّب گشت ببوسید گفت نخست پادشاهی به این فرزند تو میرسد آنگاه دست حسن و احمد را نیز بوسه داده فرمود که این جوانان نیز بسلطنت میرسند القصّه در آن روز سودای سروری در سر اولاد بویه پیدا شد و در شهور سنه ٔ اثناعشر و ثلثمائه (312 هَ . ق .)که سید ابوالقاسم جعفربن ناصرالحق در گیلان وفات یافت چنانچه سابقاً مذکور گشت ماکان بن کاکی با نبیره ٔ دختری خود اسماعیل بن ابوالقاسم بیعت کرده در حدود طبرستان استیلا یافت و ابوشجاع با هر سه پسر در سلک ملازمانش منتظم شدند و در آن اثنا اسفاربن شیرویه که از جمله ٔ ارکان دولت ابوعلی محمدبن الحسین بن ناصرالحق منتظم بود بر ماکان خروج کرد و چند نوبت بین الجانبین محاربه واقع گردید. آخرالامر ماکان به طرف خراسان گریخت و اسفار بر مسند اقبال نشسته و به روایتی که در تواریخ مشهوره مسطور است بعد از یک سال از دستبرد قرامطه سفر آخرت اختیار کرد و بقولی که در تاریخ سید ظهیر مذکورست در آن اثنا در بعض اسفار میان ایشان و مرداویج بن زیار که از جمله ٔ اعیان امرایش بود مخالفت روی کرد و مرداویج از وی گریزان شده بزنگان که اقطاعش بود رفت و از آنجا با لشکری جرار بر سر اسفار تاخت اسفار از او منهزم گشته از راه قهستان به طبس شتافت و ماکان بن کاکی در خراسان این خبر شنیده بعزم رزم او در حرکت آمد و اسفار باز فرار کرده خواست که خود را در قلعه ٔ الموت اندازد اما مرداویج همه سر راه بر وی گرفته و در حدود طالقان اسفار در چنگ اسار گرفتار گشت و به قتل رسید و این صورت در شهور سنه ٔ تسععشر و ثلثمائة (319 هَ . ق .)به وقوع انجامید.
علی کلا التقدیرین بعد از قتل اسفار مرداویج در سلطنت مستقل گردیده و ماکان بن کاکی به جنگ مرداویج مبادرت کرده شکست یافت و عنان انهزام بصوب خراسان تافت و مرداویج به رستمدار و مازندران و ری و قزوین و ابهر وزنجان مستولی شده در باب استخلاص دیگر بلاد عراق سعی کرد و در همدان قتل عام کرده در آن امر به مرتبه ای مبالغه کرد که بعقیده ٔ صاحب گزیده دو خروار بند ابریشمین از ازار مقتولان جدا ساختند آنگاه مرداویج علی بن بویه و برادران او را که در خلال وقایع مذکوره از ماکان مفارقت کرده به او پیوسته بودند بکرج فرستاد و خود عزیمت تسخیر اصفهان کرد و مظفربن یاقوت که از قبل مقتدر خلیفه حاکم آن ناحیه بود روی بمرداویج آورد اما بعد از محاربه انهزام یافت و با دوهزار کس از هزیمتیان بجانب لرستان که مضرب الخیام آل بویه بود توجه نمود و چند نفر از لشکریان دیلم از آن جماعت گریخته به یاقوت پیوستند و یاقوت آن مردم را گردن زده بقیه ٔ سپاهیان دیلمی دل بر جنگ نهادند و در روزی که آتش قتال اشتعال یافت یاقوت جمعی از پیادگان سپاه را فرمود که پیش رفته آتش در قاروره های نفط زدند و نسیم عنایت الهی بر پرچم آل بویه وزیده باد صعب از پیش روی پیادگان یاقوت در جنبش آمد و آتش در جامهای پیادگان افتاد و این معنی موجب فرار پیادگان شده بازگشتند و یاقوت به یک طرف بیرون رفت و علی بن بویه و برادران او غنیمت فراوان گرفته کامران و سرافراز به دارالملک شیراز خرامیدند و مقارن آن حال مرداویج در حمام بر دست غلام خود کشته شد و علی بن بویه پادشاه فارس و بغداد و عراق شد و هفده نفر از ایشان بر مسند ایالت نشستند ومدّت دولت ایشان صد و بیست و هشت سال امتداد یافت .

28. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) رستم بن مرزبان . رجوع به رستم ... شود.
29. [ اَ ش ُ ] (اِخ ) روذراوری . محمّدبن الحسین بن محمّدبن عبداﷲبن ابراهیم همدانی ملقب به ظهیرالدین مؤیدالدوله صفی امیرالمؤمنین . او یکی از وزرای بنی عباس و از صلحاء و علماء روزگار خویش بود. و در فقه و حدیث و نحو و تاریخ تصانیف نافعه دارد. وی را ذیلی است بر تجارب الامم ابوعلی مسکویه و ابن اثیر عزالدین ابوالحسن علی جزری در کتاب کامل گوید: اصل او از روذراور است و مولد او اهواز و فقه از شیخ ابی اسحاق شیرازی فرا گرفته است و او مردی عفیف و عادل و نیکوسیرت و بسیارخیر بود و ابوالفرج بن جوزی در تاریخ منتظم آرد که ابوشجاع فقه و عربیت فرا گرفت و حدیث از جماعتی شنود از جمله شیخ ابواسحاق شیرازی و او را کتبی است از جمله ذیلی بر تجارب الأمم - انتهی . چنانکه گفتیم مولد او اهواز است به سال 437 هَ . ق . و لقب او ظهیرالدّین و پدر او ابویعلی ملازم خدمت خلیفه بود و در اواخر عمر بوزارت قائم عباسی منصوب شد و ابوشجاع نیز به مقتضای وراثت مصدر و مرجع خدمات مهم گردید تاآنجا که بزمان مقتدی خلیفه مقام وزارت یافت و در سال 469 هَ . ق . آنگاه که در نظامیه ٔ بغداد ما بین اشاعره و حنبلیان فتنه ٔ معروف برخاست نظام الملک گوهرآئین را نزد خلیفه مقتدر فرستاد و عزل فخرالدولةبن جهیروزیر خلیفه بخواست و خلیفه مسئول وی اجابت کرد و ابوشجاع صاحب ترجمه را بجای فخرالدوله وزارت داد و این نخستین بار وزارت ابوشجاع است لکن عمیدالدوله پسر فخرالدوله که سابقاً داماد نظام الملک بود و آن دختر وفات یافته بود بار دیگر از بغداد باردوی ملکشاه شد وبا تمهید معاذیری خاطر خواجه را خشنود ساخت و یکی از نوادگان دختری خواجه را بزنی کرد و با شفاعت نامه ٔ خواجه به دارالسّلام بازگشت به 20 جمادی الاولی همان سال و بنا بر استدعای خواجه خلیفه ابوشجاع را عزل و عمیدالدوله را به وزارت برداشت (در ذی قعده ٔ سنه ٔ 471 هَ . ق . به روایت ابن جوزی، و به روایت ابن اثیر صفر 472 هَ . ق .). و به ابوشجاع منصب مرتب داد و او بر باب الحجره می نشست و واسطه ٔ ارسال نامه و ایصال جوابهابود و نیز ابن اثیر در کامل آورده است که در سال 474 هَ . ق . دل ملکشاه بعلت سعایت سعاة از ابوشجاع بگشت ملکشاه کس به بغداد فرستاد و نفی و جلای او را از دارالسّلام طلب کرد خلیفه او را با شفاعت نامه ای نزد نظام الملک فرستاد و مضمون نامه اینکه از گناه ابوشجاع درگذرند و امری که منافی حرمت او باشد پیش نیاید نظام الملک به میل خلیفه از او عفو کرد و مکرماً به بغداد رجعت داد. در صفر 476 هَ . ق . مقتدی عمیدالدوله راخلع و ابوالفتح مظفربن رئیس الرؤسا را بجای او نصب کرد و در شعبان همان سال ابوالفتح را مخلوع و ابوشجاع را با لقب ظهیرالدّین وزارت داد. در این وقت شعرا از جمله ابوالمظفر محمّدبن عباس ابیوردی و ابومحمّد قاسم بن محمّدبن علی حریری صاحب مقامات بتبریک او قصائد غرا گفتند و ارباب تذاکر و مورّخین در ستایش عهد صدارت او هریک بنوعی عدل و فضل او را وصف کرده اند ازجمله عماد اصفهانی در خریده گوید: کان عصره احسن العصور و زمانه انضرالأزمان و لم یکن فی الوزارة من یحفظ امرالدین و قانون الشریعة مثله صعباً شدیداً فی امورالشرع سهلاً فی امورالدنیا لاتأخذه فی اﷲ لومة لائم و ابن مهدی در کتاب دلائل آورده است که : کانت ایامه اوفی الایام سعادة للدولتین و اعظمها برکة علی الرعیة و اعمّها امنا و اشملها رخصا و اکملها صحة ولم یغادرها بؤس و لم تشبها مخافة و قامت للخلافة فی نظره من الحشمة والاحترام ما اعادت سالف الایام و کان احسن الناس خطاو لفظا. و محمّدبن عبدالملک همدانی مورخ آورده است :و ظهر منه من التثبت فی الدّین و اظهاره و اعزاز اهله و الرأفة بهم و الأخذ علی ایدی الظلّمة ما اذکر به عدل العادلین و کان لایخرج من بیته حتی یکتب شیئا من القرآن العظیم . و یقراء من القرآن فی القرآن ما تیسر و کان یؤَدّی زکوة امواله الطاهرة فی سایر املا که و ضیاعه و اقطاعه و یتصدّق سرّاً و عرضت علیه رقعةفیها ان ّ الدّار الفلانیّة بدرب القبار فیها امراءة معها اربعة ایتام و هم عراة جیاع فاستدعی صاحباً له وقال له اکسهم واشبعهم و خلع ثیابه و حلف لالبستها و لادُفئت حتی تعود الی ّ و تخبرنی انّک کسوتهم و اشبعتهم و لم یزل یُرعد الی ان جاء صاحبه و اخبره بذلک فلا جَرم ان اﷲ ختم له بالخیر کما قال اﷲ تبارک و تعالی عَز و جل ّ: والعاقبة للمتقین . (قرآن 128/7). و ابوالفرج واعظ گوید: ابوشجاع ازرزیله ٔ طمع منزه بود و آنگاه که بمنصب وزارت رسید اموال او به هشتصدهزار دینار میرسید و تمامت آنرا در وجوه برّ صرف کرد. و ابوجعفربن خرقی گوید: من با ده تن دیگر متولی خرج صدقات وزیر بودیم وقتی من حساب کردم دیدم تنها بدست من صدهزار دینار صدقه داده شده است و هندوشاه گوید: ظهیرالدین ابوشجاع از بزرگان روزگار بود در نهایت ورع و تقوی، هر روز چون نماز پیشین بگذاردی بمظالم نشستی و بفرمودی تا ندا کردندی که اگر کسی را حاجت و ظلامه ای هست به دیوان آید و عرضه دارد و چون بدانستی که یکی از اصحاب سلطان بر کسی ظلم کرده او را حاضر کردی و با او سخن درشت گفتی و البته محابا را مجال ندادی . وقتی میخواست که زکوة دهد و سالهای بسیار بود که زکوة نرسانیده بود همه را حساب کرد و به یک بار بداد گویند او را مالی عظیم بود و ده مرد نویسنده داشت که خرج صدقات او نوشتندی بخط یکی ازایشان محاسبه ای یافتند که صدوبیست هزار دینار در وجوه برّ و احسان خرج رفته بود. و ابوالفرج بن جوزی از یکی از مخصوصان وزیر حکایت کند که او گفت وقتی ابوشجاع مرا آمادن طعامی فرمود و من بأمر او آن طعام بساختم و نزد وی بردم چون در طبقها نگریست گفت ان ّ هوسی تشتهیه و لاتقدر علیه احمل هذه الصحون الی اقوام فقراء؛ یعنی خورندگانی باشند که آرزوی این اطعمه دارند و بدان دست رس ندارند این طبقها را بفقراء قسمت کنند و هیچ از آن نچشید و خدمه طبقها برگرفتند و بمساجد باب المراتب بردیم و بر فقرای مجاور بخش کردیم و وی راحاجب نبود و هرکس تا زنان و کودکان به مجلس او حاضرتوانستندی شد بی وسیلت و توسطی و چون امری مشتبه و مشکل پیش آمدی فقهاء را بدیوان احضار کردی و بفتوای آنان عمل کردی و چون قاضی بقصاص خونی حکم میداد ابوشجاع ولی دم را می طلبید و التماس قبول دیت میکرد و آن دیت از مال خویش بعهده میگرفت اگر ولی خواهش او میپذیرفت آن مال بوی میداد و اگر نه بحکم قاضی قصاص میراند و مال بورثه ٔ مقتص منه میپرداخت و ابوشجاع رسم اخذ عشریه را از مال متبایعین برانداخت و هم مالی را که نفاطین و چراغبانان از دکانداران میگرفتند منع کردو برای امتیاز کفار از مسلمین شعار قیار و عسلی را معمول داشت و تعطیل جمعه بتجار و کسبه امر فرمود و در سال 481هَ .ق . به حج شد و پسر خویش ربیب الدوله ابومنصور را باطرادبن محمد زینبی نیابت وزارت داد و به روزگار وی وبائی پدید آمد و ادویه و اشربه ٔ محتاج الیه بیماران نایاب و عزیز شد او بفرمود تا از خاصه ٔ خود مبلغی کثیر فراهم کردند و منادی میکردند و ارباب احتیاج بی بها میگرفتند و او به روزگار وزارت خویش ضیاع بسیار وقف کرد و چندین مسجد پی افکند. گویند: وقتی میان اهل سنت و شیعه نزاعی افتاد و به هیچ وسیله نشاندن آن فتنه میسر نمیشد وزیر میگفت من خون کسی جز بحکم شریعت نتوانم ریخت مقتدی خلیفه کس بدو فرستاد و گفت مملکت داری این تعلل و تسامح برنتابد سرهنگان به محلات بغداد فرست تا سرای فلان و فلان را خراب کنند و ده کس را نام برده بود ابوشجاع گفت باشد که میان این ده تن بعضی مستوجب این عقوبت نباشند یا خانه ملک او نبود و به نهانی کس فرستاد و آن خانه ها بخرید و سپس امر بتخریب آن داد و فتنه آرام یافت . گویند او خطی خوش داشت و از این رو خطهای خطاطین مشهور را سخت دوست میگرفت و هرچه از آن جنس نزد او میبردند از خطوط ابن بواب و غیره میخرید و سپس خریده میفروخت و در راه خدا میداد و میگفت هیچ چیز را از دنیا باندازه ٔ خط نیکو دوست ندارم و از اینرو محبوبترین چیزهای خود را براه خدا صرف میکنم . در سال 484 هَ .ق . بسعایت سعدالدوله گوهرآیین و ابن سمحای یهودی که از جانب ملک شاه و نظام الملک در بغداد متولی امور مالی بودند معزول گشت و از جمله به ملکشاه گفتند، آنگاه که او فتح سمرقند کرد، ابوشجاع گفت این فتح را بشارت نامه نباید چه خراب کردن بلاد اسلام و اسیر گرفتن فرزندان مسلم امری مستحسن نیست و اگر این فتح در دیار کفر دست دادی جای آن بود که بشارت نامه ها به اصقاع ممالک فرستاده شود.تا عاقبت ملکشاه عزل ابوشجاع را از خلیفه بخواست و چون بدان روزگار سرپیچی از امر سلاجقه میسر نبود خلیفه او را عزل کرد و توقیعی بدو نوشت بدین مضمون : قد اقتضی الرأی الشریف ان تنفصل عن خدمة الدار العزیزة و تلزم دارک و العنایة الشریفة تشتملک فی حالتی القرب و البعد واﷲ تعالی هو المعین . و این عزلنامه چنانکه دیده شد از هر فرمان انتصابی شریف تر است چنانکه خود ابوشجاع به پسر خویش گفت چنین توقیع عزلی هیچگاه از جانب هیچ خلیفه بهیچ وزیری معزول صادر نشده است و به روز جمعه ٔ نهم رمضان که فردای روز عزل او بود به عزم جامع باب المراتب در زی ّ علما با مندیلی قطنی از خانه بیرون شد و جماعتی از زهاد و فقها با وی بودند و مردم از هر سوی ازدحام کردند و با وی مصافحه میکردند و دعا میگفتند و این معنی در مذاق دشمنان ملایم نیفتاد و کوشیدند تا حکم آمد که ابوشجاع از خانه ٔ خویش بیرون نیاید و با مردم نیامیزد. تاریخ عزل او را ابن اثیر در ربیعالاول 484 هَ .ق . نوشته به روز پنجشنبه و ابن خلکان به یوم پنجشنبه نوزدهم صفر همان سال .
و ابن جوزی گوید: در دهلیز خانه ٔ خویش مسجدی بکرد و بدان جا اذان میگفتند و نماز میگذاشت با این هم مکتوبی از خواجه نظام الملک رسید که نفی ابوشجاع را از بغداد تقاضا کرده بود و وی به روذراور موطن اصلی خویش شد و پس از مدتی دستوری خواست و از روذراور به حلّه و نیل رفت و بدانجا اقامت گزید و بدانگاه که نظام الملک اعداد سفر حج ّ کرد به ابوشجاع نامه فرستاد که چون تو نیز عزیمت حج ّ خانه داری نیکوست که در این سفر هم کجاوه باشیم . او در جواب بفرستاده گفت خدمت از من بازرسان و بگو ازآن روز که بامر امیرالمؤمنین دَرِ محبره بنهادم تاکنون نگشوده ام و گرنه جواب مینوشتم و دعای من بدرقه ٔراه خواجه است و سپس به حج شد و بدانجا قرآن را از بر کرد و بشکرانه ٔ آن چهل ودو درج خطوط ابن مقله و ابن بواب را امر داد تا پسر او بفروخت و صدقه کرد و سدس دیهی را که در نواحی دجیل داشت وقف کرد و او را دیوان شعری بوده است بعربی و از آن جمله است :
لیس المقادیر طوعاً لامری ٔ ابدا
و انما المرء طوع للمقادیر
فلاتکن ان اتت بالیسر ذااشر
و لا یؤساً اذا جائت بتعسیر
و کن قنوعاًبما یأتی الزمان به
فیما ینوبک من صفو و تکدیر
فما اجتهاد الفتی یوماً بنافعه
و انما هو القاء المعاذیر.
و به سال 488 هَ .ق . به نیمه ٔ جمادی در پنجاه ویک سالگی بمدینه ٔ طیبه درگذشت و در بقیع به جوار قبرابراهیم بن رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم مدفون گشت .

Meaning ( ابوشجاع ) In Dehkhoda Dictionary