Kamanak Dictionary
World of Words
Kamanak Encyclopedia of Analysis and Viewing Persian Content
meaning شباب
View (شباب) in Kamanak, meaning and translation شباب in dictionaries, word analysis, photo (شباب) What are similar words and phrases شباب
Dictionaries
1. [ ش َ ] (اِخ ) نام موضعی است در یمن . (از معجم البلدان ).
2. [ ش َ ] (ع اِ) جمع شاب به معنی مرد جوان است و آن از سن بلوغ تا سی سالگی باشد. (از اقرب الموارد): الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة. (از منتهی الارب ). رجوع به شاب شود.
3. [ ش َ ] (ع مص، اِمص ) جوانی . (از اقرب الموارد). جوانی و آن از سی تا چهل است : شب الغلام شباباً؛ جوان گردید کودک . (از منتهی الارب ). جوانی باشد که در مقابل پیری است . (برهان قاطع) :
همیشه تا نشود خوشتر از بهار خزان
همیشه تا نبود خوشتر از شباب هرم .
فرخی .
همه بگذشت پاک بر تو چو باد
مال و ملک و تن درست و شباب .
ناصرخسرو.
عبدالحمید احمد عبدالصمد که ملک
نه از شیوخ دید چو او و نه از شباب .
مسعودسعد.
... و بسبب مآثر ملکانه که در عنفوان شباب و مطلع عمر از جهت کسب ممالک موروث بجای آوری . (کلیله و دمنه ).
دان که دواسبه رسید موکب فصل ربیع
دهر خرف بازیافت قوت فصل شباب .
خاقانی .
به قوت شباب و مساعدت اصحاب و اتراب بر ملک مستولی شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 337). از عصر طفولیت به زمان شباب رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 397). و به سبب مناسبت شباب در زمره ٔ أتراب و اصحاب او منتظم گشت و عمر با او وفا نکرد در جوانی فروشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 430).
بی گل رویش در ایام شباب
چون بنفشه سوگواری مانده ام .
عطار.
خوابها می دید جانم در شباب
که سلامم کرد قرص آفتاب .
مولوی .
چادر و سربندپوشید و نقاب
مرد شهوانی و در غره شباب .
مولوی .
میوه ٔ عنفوان شبابش نورسیده و سبزه ٔ گلستان عذارش تازه دمیده . (گلستان سعدی ). چندانکه مرا شیخ ... ابوالفرج بن جوزی ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی . (گلستان سعدی ).
به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب به تشریف شباب آلوده .
حافظ.
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد.
حافظ.
آغاز و ابتدای هر چیزی : جئتک فی شباب النهار؛ در آغاز روز نزد تو آمدم . و لقیته فی شباب الشهر؛ او را در اول ماه یافتم . (از اقرب الموارد).
(اِ) آنچه بدان آتش افروزند. (از اقرب الموارد).

4. [ ش َ ] (اِ) نام پرده ای است از موسیقی . (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ). معرب آن شبابة است . (حاشیه ٔ برهان دکتر معین ). رجوع به شبابة شود.
5. [ ش ِ ] (اِ) نام درختی است که آن را ماهودانه گویند و برگ آن به ماهی کوچک می ماند و میوه ٔ آن سه سه میشود، مانند: بنادق کبار و آن را به عربی حب الملوک خوانند و این غیر حب السلاطین است و مسهل عرق النساءو مفاصل و نقرس باشد. (برهان قاطع) (از آنندراج ).
6. [ ش ِ ] (ع مص ) شادمانی و نشاط اسب که برداشتن هر دو دست باشد. (منتهی الارب ). برسکیزیدن اسب . (المصادر زوزنی ).
به معنی تشبیب آمده است : قصیدة حسنةالشباب ؛ قصیده ای که تشبیب آن نیکو باشد. و کان جریر ارق الناس شباباً؛ جریر رقیق ترین مردم در تشبیب بود. (از اقرب الموارد).
بالیدن کودک . (دهار).

7. [ ش ِ ] (ع اِ) آنچه بدان آتش افروزند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).

Meaning ( شباب ) In Dehkhoda Dictionary

1. (شَ) [ ع . ] (اِمص .) 1 - جوانی . 2 - پرده ای است از موسیقی

Meaning ( شباب ) In Moein Dictionary

Use in text
ایام شبابش را کوتاه کرده، و او را به خجالت پوشانیده‌ای، سلاه. ,
ای‌ جوان‌ در وقت‌ شباب‌ خود شادمان‌ باش‌ ودر روزهای‌ جوانی‌ات‌ دلت‌ تو را خوش‌ سازد و در راههای‌ قلبت‌ و بر وفق‌ رؤیت‌ چشمانت‌ سلوک‌ نما، لیکن‌ بدان‌ که‌ به‌ سبب‌ این‌ همه‌ خدا تو را به‌ محاکمه‌ خواهد آورد. ,
پس‌ غم‌ را از دل‌ خود بیرون‌ کن‌ و بدی‌ را از جسد خویش‌ دور نما زیرا که‌ جوانی‌ و شباب‌ باطل‌ است‌. ,
شده پیری نه هنگام شبابی است ,
چو اصل سرکشی دارد شبابست ,
بود سالش عین ایام شباب ,
طره چون شب غره چون صبح شباب ,
در خاک کرد عشق و شبابم را ,
نزهت ودیدار چشم و زینت و فرشباب ,
ببوستانی خوشتر ز روزگار شباب ,
چنان کجا نبود خوشتر از شباب هرم ,
خزان بهار شباب است شیب ,
صبح شیب از شب شباب دمید ,
وز آن شد تازه گلزار شبابش ,