Kamanak Dictionary
World of Words
Kamanak Encyclopedia of Analysis and Viewing Persian Content
meaning قاشی
View (قاشی) in Kamanak, meaning and translation قاشی in dictionaries, word analysis, photo (قاشی) What are similar words and phrases قاشی
Dictionaries
1. (اِ) پشیز. هیچکاره . (آنندراج ) (منتهی الارب ). پشیز هیچکاره که رائج نباشد. رجوع به قاش شود.
(ع ص ) پوست بازکننده . (ناظم الاطباء). قاشر.

2. [ شی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به قاشان معرب کاشان . (الانساب سمعانی ). قاشانی . کاشی . کاشانی .
3. (اِخ ) عیسی . وی ازشاعران و محدثان است که با احمدبن حنبل معاشرت داشت . گویند نام وی عسیس است و برخی نام او را عباس بن فضل گویند. ابوالفرج اصفهانی گوید: وی از مردم مدائن است . و قاشی شبیه به نسبت میباشد. (الانساب سمعانی ).
4. (اِخ ) یکی از پسران اوکدای قاآن است . (حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 48).
5. (اِخ ) احمدبن علی ادیب . مردی دانشمند بود که در ادبیات و تاریخ دست داشت . تألیفات نیکوئی دارد. از وی ابونصر طاهربن مهدی طبری روایت دارد. (الانساب سمعانی ).

Meaning ( قاشی ) In Dehkhoda Dictionary

Use in dialogues & International Phonetic
در دبیرستان نقاشی کار جدی‌تری شد
dær dæbirestɑn næqqɑʃi kɑre dʒedditæri ʃod
میان هم‌شاگردی‌های من چندنفری خوب بودند، نقاشی می‌کردند، شعر می‌گفتند و خط را خوش می‌نوشتند
miyɑne hæmʃɑgerdihɑye mæn tʃændnæfæri xub budænd næqqɑʃi mikærdænd ʃeʔr migoftænd væ xæt rɑ xoʃ mineveʃtænd
مستخدمین شما عکس شما رو نقاشی نمی‌کنند. مستخدمین شما وقت خودشون رو به تماشای تابلویی که از شما کشیده شده صرف نمی‌کنند. مستخدمین شما قیافهٔ عاشقانه و محزون به خودشون نمی‌گیرند، دخترم
mostæxdemine ʃomɑ ʔækse ʃomɑ ro næqqɑʃi nemikonænd mostæxdemine ʃomɑ væqte xodeʃun ro be tæmɑʃɑye tɑbluyi ke ʔæz ʃomɑ keʃide ʃode særf nemikonæn mostæxdemine ʃomɑ qiyɑfeye ʔɑʃeqɑne vo mæhzun be xodeʃun nemigirænd doxtæræm
بعد از آشنایی با منوچهر شیبانی تحت تأثیر او قرار گرفتم و علیرغم مخالفت پدر و برادر بزرگترم به دانشکده هنر رفتم و نقاشی را آموختم
bæʔd ʔæz ʔɑʃnɑyi bɑ mænutʃehre ʃeybɑni tæhte tæʔsire ʔu qærɑr gereftæm væ ʔælɑræqme moxɑlefæte pedæro bærɑdære bozorgtæræm be dɑneʃkædeye honær ræftæm væ næqɑʃi rɑ ʔɑmuxtæm
از اون برای دیدن استفاده می‌کنم تا بتونم نقاشی کنم
ʔæz ʔun bærɑye didæn ʔestefɑde mikonæm tɑ betunæm næqqɑʃi konæm
نقاشی هنر گذشته و قدیمی من بود
næqqɑʃi honære gozæʃte vo qædimiye mæn bud
این همه تابلوی نقاشی؟
ʔin hæme tɑbloye næqqɑʃi
‌زنگ نقاشی نقطهٔ روشنی در تاریکی هفته بود
zænge næqqɑʃi noxteye roʃæni dær tɑrikiye hæfte bud
ایشون مربی نقاشی و طراحی ما بودن در حال حاضر لیمری رو ترک کردن و به لندن برگشتن
ʔiʃun moræbiye næqɑʃiyo tærɑhiye mɑ budæn dær hɑle hɑzer limeri ro tærk kærdæn væ be lændæn bærgæʃtæn
Use in text
وحال‌ کسی‌ را برای‌ من‌ بفرست‌ که‌ در کار طلا و نقره‌ و برنج‌ و آهن‌ و ارغوان‌ و قرمز و آسمانجونی‌ ماهر و در صنعت‌ نقاشی‌ دانا باشد، تا با صنعتگرانی‌ که‌ نزد من‌ در یهودا و اورشلیم‌ هستند که‌ پدر من‌ داود ایشان‌ را حاضر ساخت‌، باشد. ,
و او پسر زنی‌ از دختران‌ دان‌ است‌، و پدرش‌ مرد صوری‌ بود و به‌ کار طلا و نقره‌ و برنج‌ و آهن‌ و سنگ‌ و چوب‌ و ارغوان‌ و آسمانجونی‌ و کتان‌ نازک‌ و قرمز و هر صنعت‌ نقاشی‌ و اختراع‌ همهٔ ‌اختراعات‌ ماهر است‌، تا برای‌ او با صنعتگران‌ تو و صنعتگران‌ آقایم‌ پدرت‌ داود کاری‌ معین‌ بشود. ,
جمله نقاشی علم و عمل ,
عقل نقاشی کند اندر جهان ,
مثل خود در فن نقاشی نداشت ,
همچو نقاشی خیال انگیز تو ,
بود نقاشی عجایب ذوفنون ,
کار نقاشی بسی بالا گرفت ,
بودم استاد و ز نقاشی خبیر ,
شهر را کرده پر ز نقاشی ,
نغز و رنگین چو لوح نقاشی ,
ز نقاشی و بتگریها که کردی ,