Kamanak Dictionary
World of Words
Kamanak Encyclopedia of Analysis and Viewing Persian Content
meaning مستقر
View (مستقر) in Kamanak, meaning and translation مستقر in dictionaries, word analysis, photo (مستقر) What are similar words and phrases مستقر
Dictionaries
1. [ م ُ ت َ ق ِرر ] (ع ص ) نعت فاعلی از استقرار. قرارگیرنده و ساکن و متمکن و ثابت شونده در جایی . (از اقرب الموارد). رجوع به استقرار شود.
2. [ م ُ ت َ ق َرر ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی و اسم مکان از استقرار.ثابت داشته شده . (یادداشت مرحوم دهخدا). ثابت . ساکن .قائم . استوار. قرارگرفته . و رجوع به استقرار شود : امامت حسین مستقر بود. (جهانگشای جوینی ).
- مستقر ساختن ؛قرار دادن . جایگزین کردن .
- مستقر شدن ؛ جایگیر شدن . برقرار شدن . استقرار حاصل کردن . استقرار پیدا کردن . آرام گرفتن . توطن کردن .
- مستقر کردن ؛ استوار کردن . استقرار دادن . جایگیر کردن .
جای قرار. (غیاث )(آنندراج ). موضع استقرار. (از اقرب الموارد). آرامگاه . (دهار). آرام . آرام جای . جای آرام . جای و مکان باش .موطن . دارالقرار. مقر. قرارگاه . قرارجای :
این چه ترفند است ای بت که همی گوید خلق
که سقر باشد فرجام ترا مستقرا .
خسروانی .
مسکن و مستقر خواجه نعیم دگر است
یک دو سال است که من دور بماندم ز نعیم .
فرخی .
گیتی سرای رهگذرانست ای پسر
زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا.
ناصرخسرو.
کاین نیست مستقر خردمندان
بلک این گذرگهیست بر او بگذر.
ناصرخسرو.
گفتم که نفس ناطقه را مستقر کجاست
گفتاورا جهان لطیفست مستقر.
ناصرخسرو.
کف راد او مر نعم را مقر
سر تیغ او مستقر نقم .
ناصرخسرو.
ای در ره عصیان قدمی چند شمرده
بازآی کزین درگه به مستقری نیست .
سنائی .
امروز مرکز خلافت است و مستقر امت ومنبع ملک . (کلیله و دمنه ).
زحل نحس تیره روی نگر
کز بر مشتریش مستقر است .
خاقانی .
وقت تب چون به نی نبرد تب
شیر گر نیستانش مستقرست .
خاقانی .
چون چند مرحله بیاوردند و به سر دو راه رسیدند به جانب هراة رفتند به مستقر فایق . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 78). در مسند ملک و مستقر عز خویش ممکّن بنشست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 218). بغراخان در بعضی از آن منازل جان تسلیم کرد و چون این اشارت به ملک نوح رسید روی به مستقر عز و سریر مملکت خویش نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 121). [ سلطان ] با جمعی از خواص ممالیک برنشست و... به مستقر زعیم و عظیم ایشان که به ابن سوری معروف بود راه وصول آسان کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 323). آذربایجان که مقر سریر سلطنت و مستقر رایات مملکت است . (جامعالتواریخ رشیدی ). آن باغ مستقر و منزل این جماعت است . (تاریخ قم ص 252).
- مستقر داشتن ؛ جای داشتن :
ستم رسیده تر از تو ندیده کس دگری
که در تنت دو ستمکاره مستقر دارد.
ناصرخسرو.
همی گوزن و عقاب از نهیب تیر و کمانت
به کوه وبیشه در آرام و مستقر دارد.
مسعودسعد.
من چو برجیس رخوت آمده ام
سرطان مستقری خواهم داشت .
خاقانی .
عاصمه . کرسی . پای تخت . نشست . مرکز : خرداب شهری بزرگ است [ به صقلاب ] و مستقر پادشاه است . (حدودالعالم ). حران [ در سودان ] شهری است بزرگ و مستقر ملوک است . (حدود العالم ). اخسیکت قصبه ٔ فرغانه است و مستقر امیر است و عمال . (حدودالعالم ). بیکث قصبه ٔ چاچ است و مستقر سلطان اندر وی است . (حدود العالم ). انبار مستقر ابوالعباس امیرالمؤمنین بوده است . (حدودالعالم ). نشابور... مستقر سپاه سالاران است . (حدودالعالم ). ری مستقر پادشاه جبال است . (حدودالعالم ). جنیانجکث قصبه ٔ تغزغز است شهری میانه است و مستقر ملک است و به حدود چین پیوسته . (حدودالعالم ).
- مستقرالخلافة ؛ قرارگاه خلافت . مرکز خلافت .
-
(اِخ ) در عهد اکبرشاه، لقب بلده ٔ آگره در هندوستان بود. (غیاث ) (از آنندراج ).

Meaning ( مستقر ) In Dehkhoda Dictionary

1. (مُ تَ قَ رّ) [ ع . ] (اِمف .) پایدار، استوار، استقرار یافته ، قرار گرفته

Meaning ( مستقر ) In Moein Dictionary

Use in dialogues & International Phonetic
سیستم عصبی ما یک جسم طبیعیه که از نسوج تشکیل شده، روح ماها در این فضا قرار گرفته و مثل دندانی که در دهان جای می‌گیره، در جسم ما مستقر شده
sisteme ʔæsæbiye mɑ yek dʒesme tæbiʔiye ke ʔæz nosudʒ tæʃkil ʃode ruhe mɑhɑ dær ʔin fæzɑ qærɑr gerefte væ mesle dændɑni ke dær dæhɑn dʒɑy migire dær dʒesme mɑ mostæqær ʃode
Use in text
و اینانند که‌ داود ایشان‌ را بر خدمت‌ سرود در خانهٔ خداوند تعیین‌ نمود بعد از آنکه‌ تابوت‌ مستقر شد. ,
و چون‌ یهُورام‌ بر سلطنت‌ پدرش‌ مستقر شد، خویشتن‌ را تقویت‌ نموده‌، همهٔ برادران‌ خود و بعضی‌ از سروران‌ اسرائیل‌ را نیز به‌ شمشیر کشت‌. ,
و روح‌ خداوند بر او مستقر شده‌، آن‌ را درید به‌ طوری‌ که‌ بزغاله‌ای‌ دریده‌ شود، و چیزی‌ در دستش‌ نبود؛ و پدر و مادر خود را از آنچه‌ کرده‌ بود، اطلاع‌ نداد. ,
و روح‌ خداوند بر وی‌ مستقر شده‌، به‌ اَشْقَلون‌ رفت‌ و از اهل‌ آنجا سی‌ نفر را کشت‌، و اسباب‌ آنها را گرفته‌، دسته‌های‌ رخت‌ را به‌ آنانی‌ که‌ معما را بیان‌ کرده‌ بودند، داد و خشمش‌ افروخته‌ شده‌، به‌ خانهٔ پدر خود برگشت‌. ,
و چون‌ او به‌ لَحی‌ رسید، فلسطینیان‌ از دیدن‌ او نعره‌ زدند؛ و روح‌ خداوند بر وی‌ مستقر شده‌، طنابهایی‌ که‌ بر بازوهایش‌ بود، مثل‌ کتانی‌ که‌ به‌ آتش‌ سوخته‌ شود گردید، و بندها از دستهایش‌ فروریخت‌. ,
و به خاطر بیاورید که شما را جانشینان قوم «عاد» قرار داد، و در زمین مستقر ساخت، که در دشتهایش، قصرها برای خود بنا می‌کنید؛ و در کوه‌ها، برای خود خانه‌ها می تراشید! بنابر این، نعمتهای خدا را متذکر شوید! و در زمین، به فساد نکوشید!» ,
یا کسی که زمین را مستقرّ و آرام قرار داد، و میان آن نهرهایی روان ساخت، و برای آن کوه‌های ثابت و پابرجا ایجاد کرد، و میان دو دریا مانعی قرار داد (تا با هم مخلوط نشوند؛ با این حال) آیا معبودی با خداست؟! نه، بلکه بیشتر آنان نمی‌دانند (و جاهلند)! ,
به سر پای مستقر سازی ,
مسکن و مستقر خواجه نعیم دگرست ,